...

ولي فقط صداي آب رو بشنوي...
يه جاي دور، زير بارون
تنها، رها...
چقدر سخته، چقدر سخته تحمل اين روزا و اين لحظه ها. چقدر سخته حرف نزدن، چقدر سخته تنهايي. كسي نيست؛ هيچكس نيست كه خوب باشه، كسي نيست كه منو سبك كنه.
حالم خوب نيست. عفونت سينوزيت بدنم رو ضعيف و سست كرده. چرا كسي نيست كه گرمي وجودش حس بشه، چرا كسي نيست كه باهام حرف بزنه...
امروز روز مادره؛ ولي خونه يه جورايي از هميشه سوت و كور تره و جاي خالي مادر بيشتر حس ميشه. كاش مادرم بود و واسم يه سوپ گرم درست مي كرد...
چقدر دلم تنگ شده، واسه يه صبح خنك! يه روز صبح كه من زودتر از خورشيد بيدار بشم. روزي كه آسمون آبي و بدون ابر باشه. ارديبهشت! خيلي قشنگه...
يه روز صبح كه وقتي بيدار شدم، احساس دلتنگي نكنم.. روزي كه تكراري نباشه...
خوشحالم وقتي مي بينم زمان به سرعت و به سود من مي گذرد.
خوشحالم وقتي آرزوهاي گذشته را مي بينم كه يك به يك به واقعيتهاي امروز و خاطرات فردا تبديل مي شوند.
روز به روز و هر صبح، اميد من بيشتر مي شود.
شايد اين زمستان سرد و بي رحم، آخرين فصل سرد زندگي من باشد.
به اميد بهار...
عصر پنج شنبه است، اواسط مرداد ماه. گرماي هوا همه را آزار مي دهد. مردم آرام آرام مي آيند. زن و مرد، كوچك و بزرگ. بلندگوهاي مسجد خاموشند. جز صداي پاي مردم و صداي بچه ها صداي ديگري به گوش نمي رسد. اطراف چند قبر شلوغ است و بالا سر هر كدام، دختري ايستاده كه سيني شيريني و گلابدان به دست دارد. گاه گاه صداي گريهي زني به گوش مي رسد.
سهم بعضي قبرها هم فقط چند فاتحه است و بسياري هم هيچ...
من اما در سايه ايستاده ام. فقط مي توانم بايستم و نگاه كنم. چه تامل برانگيز است.
بعضي ها نشسته اند و فقط نگاه مي كنند، بعضي ها قرآن مي خوانند يا چيزي زير لب زمزمه مي كنند، بعضي ها ايستاده اند و بعضي هم راه مي روند؛ و پيرزني كه هر هفته سر مزار مادرش كودكانه اشك مي ريزد.
يك ليوان شربت خنك چه مي چسبد!
(اين نوشته مال من نيست)
امروز انگار يه جور ديگه است
يه رنگ ديگه، شايد هم من يه جور ديگه شدم.
حس مي كنم اون فكراي مزاحم و سياه، يواش يواش داره از ذهنم ميره بيرون.
بعد از مدتها احساس سبكي و آرامش مي كنم.
از خودم مي پرسم چرا ناراحت باشم؟ چرا به چيزاي خوب و سفيد فكر نكنم؟
حس مي كنم دوباره دارم به خدا نزديك ميشم؛ نزديك و نزديكتر...
خيلي خوبه كه همه چيز خوبه؛
مي تونست اوضاع خيلي بدتر از اين باشه.
اگه جنگ بود، اگه من يه بيماري سخت داشتم، اگه يه خلاف بزرگ كرده بودم و عذاب وجدان ولم نمي كرد، اگه يه نفر رو كشته بودم، اگه بدهكار بودم، اگه معتاد بودم، اگه از خدا دور بودم؛
و هزاران اگه ديگه...
اون موقع چيكار مي كردم؟
پس بايد خوشحال باشم و اميدوار
به خاطر اين همه خوبي
به خاطر آيندهي روشني كه حق منه
و به خاطر قلب پاك يه ماهي قرمز كوچولو...
وقتي در گفتن و نوشتن، فايدهاي نباشد
بايد فراموش كرد و رفت...
28/8/86
موسيقي، كامپيوتر و تلويزيون و اينترنت، بودن توي جمع دوستام، مرخصي، موتور سواري، اسنك و بستني قيفي، پنجشنبهها، حتي شنيدن حرفاي قشنگ؛..
ديگه از هيچ كدومشون لذت نميبرم...
20/8/86
هيچ چيزي نيست كه سرم بهش گرم باشه. حتي يه درد! شايد يه زخم به خودم زدم تا سرم بهش گرم بشه...
18/8/86
بازم همون جمله تكراري: حالم بده.
الان ساعت نزديك 11 شبه. از ظهر سرم خيلي درد ميكرد. 3 تا قرص مسكن خوردم تا الان يه كم بهتر شده. هر كاري كردم خوابم نبرد، ديگه حتي حال و حوصلهي خوابيدن رو هم ندارم. اومدم پاي تلويزيون تا فوتبال تماشا كنم.
...به ياد شبهاي قبل از دوران سربازي كه تا دير وقت پاي تلويزيون بودم.
يك شب سفيد...
16/8/86
يه روز حالم گرفته بود، يكي از دوستام پرسيد: چي شده؟ اتفاقي افتاده؟
اولش گفتم نه، ولي بعد كه به سوال دوستم فكر كردم پيش خودم گفتم: اتفاقا چون چيزي نشده حالم بده، چون هيچ اتفاقي نميافته، چون همه چيز تكراريه، چون هيچ چيز جديدي نيست، چون همه چيز خاكستريه...
16/8/86
خدايا! چرا اينقدر حالم بد ميشه؟ چرا دلم مي گيره؟ چرا نمي تونم بنويسم؟ چرا ذهنم پر از خيالات بزرگ ميشه كه توي اين دنيا جا نميشن و كسي اونا رو درك نمي كنه!
خدايا؛ من توي اين قفس كه اسمش دنياست، نمي تونم زنده بمونم.
خدايا، اينجا واسه من كوچيكه، اينجا احساس خفگي مي كنم، اينجا نمي تونم نفس بكشم، نمي تونم حرف بزنم، نمي تونم...
12/8/86
بازم ميخوام بنويسم. از اين روزا كه به سرعت داره ميگذره و از روزايي كه به سرعت گذشت. از روزاي سرد و پرخاطرهي زمستان 85. روزايي كه لحظه به لحظه به روز اعزام به خدمت سربازي نزديك ميشدم و هر روز و شايد هر لحظه احساس متفاوتي داشتم. يه روز خوشحال، يه روز مضطرب، يه روز غمگين، يه روز اميدوار...
به هر حال گذشت؛ روز اعزام، دوران آموزشي، روز پايان آموزشي، روز ورود به يگان. همه و همه گذشت تا امروز كه حدود 7 ماه از اون روزا ميگذره.
خوشحالم، خيلي خوشحال. چون خدمت سربازي و به خصوص دوره آموزشي چيزاي زيادي به من ياد داد و كمك كرد تا به خيلي از همون آرزوهايي كه از نظر بقيه كوچيك و شايد حتي مسخره اما از نظر خودم بزرگ و رويايي بود برسم.
خيلي چيزا ميخوام بنويسم اما نميتونم...
5/7/86
نيم ساعت مانده به افطار
بازم امروز جمعه است. واي كه چقدر از جمعه ها بدم مياد. جمعه ها هميشه واسه من دلگير بوده. از همون صبح كه از خواب بيدار ميشم تا شب كه مي خوام بخوابم حالم گرفته. از همه بدم مياد، حتي از خودم. خيلي زود عصباني ميشم و از كوره در ميرم، بدون اينكه هيچ دليلي وجود داشته باشه. امروز از همهي جمعهها حالم بدتره، خيلي بد. اصلا نميدونم ميخوام چيكار كنم. همش توي حياط و توي اتاقها ميچرخم و فكر ميكنم كه چيكار كنم تا حالم بهتر بشه. ولي هيچ كاري نميشه كرد، هيچ كاري. فقط بايد تحمل كنم تا تموم بشه.
كاش يه نفر بود كه وجودش رو احساس ميكردم...
9/6/86
۱۳:۱۰
امشب هم از اون شبهاييه كه دلم گرفته و همون بغض آشناي لعنتي گلومو به سختي فشار ميده. از اون شبها كه فكر اينكه هيچ كسي رو ندارم آزارم ميده. ناراحتم، دلم گرفته، كلي حرف دارم كه بايد بزنم ولي به كي؟.. به دادم برسيد...
30/5/86
21:04
وقتي مي بينم همهي درها به روم بسته شده، وقتي بيشتر از هميشه احساس تنهايي مي كنم، وقتي بغض گلومو فشار ميده، وقتي هيچكس نيست؛ سعي مي كنم ديگه به هيچي فكر نكنم. به هيچ چيز، به جز خدا.
به خدا فكر مي كنم، با خدا حرف مي زنم. خدايي كه منو آفريد، خدايي كه به من ياد داد حرف بزنم، فكر كنم و بنويسم. و بهم ياد داد چه جوري خوب باشم.
آره! خدا هيچوقت از حرفاي من عصباني نميشه، هيچوقت حوصلش سر نميره، هميشه گوشش به منه. خوب خوب خوب به حرفام گوش ميده، و من سبك ميشم..
تا شايد نيازي به گريه كردن نباشه، تا شايد نيازي به فكر كردن به چيزاي ديگه نباشه...
23/4/86
يك غروب غمانگيز
حس مي كنم يه جوريام. حس مي كنم ذهنم خيلي عجيبه. بعضي وقتا خودم از اين چيزاي عجيب كه نمي دونم اسمشون چيه كه ذهنم رو پر مي كنه، خسته و عصبي مي شم. حس مي كنم اين دنيا و اين آدماي معمولي نمي تونند ذهن منو خالي كنند. من يكي رو مي خوام كه ذهنش بينهايت باشه، يكي كه يه كمي ديوونه باشه! يه نفر كه همه چيزو بفهمه...
9/1/86
12:14 شب
كاش مي تونستم داد بزنم، كاش مي تونستم فرار كنم. حالم بده. خيلي بد. چيكار كنم؟ خدايا تو بگو چيكار كنم؟ خدايا مي خوام فراموششون كنم، همهي آدما رو. خدايا كمكم كن. من هيچي نبايد بخوام، از هيچكس نبايد چيزي بخوام.. از هيچكس!
خداحافظ آدما...
4/1/86
9:26 شب
ساعت 9:25 شبه. آخرين شب سال 85. چند ساعت ديگه سال 85 تموم ميشه. اگه بخوام از اين سال بنويسم چيزاي زيادي هست. كلي خاطره، كلي اتفاق.
بذار رك بگم، سال 85 واسه من نفرين شده بود، وحشتناك بود. از همون روز اول عيد تا همين الان كه دارم مي نويسم.
پر از خاطرات تلخ. البته خاطرات شيرين هم كم و بيش بودند اما تو هياهوي تلخي ها گم شدند. هيچي ازش نفهميدم؛ نه از بهارش، نه از تابستون و پاييز و نه از زمستونش. درسته كه كلي تجربه ارزشمند به دست آوردم، درسته كه توي يه مقطعي به نزديك ترين فاصله ممكن تا خدا رسيدم، درسته كه توي تنهايي هاي روشنم به خودم نزديك مي شدم ولي بازم ميگم كه سال 85 تلخ ترين سال عمرم بود.
چرا اينقدر تلخ؟ مهمترين علتش مرگ عزيزترين كسم بود كه با رفتنش منو داغون كرد. مادرم! كه جاي خاليش ديگه هيچوقت پر نميشه.
توي اين سال بارها دلم شكست كه ديگه جرات هيچ كاري و زدن هيچ حرفي رو ندارم، هيچوقت و به هيچكس.
چيزاي زيادي ياد گرفتم. آدماي اطرافم رو بهتر و بيشتر شناختم و بيش از پيش فهميدم كه چه جور آدمايي اطرافم هستند و ذاتشون چه جوريه. واسه همشون متاسفم. ذهن هيچكدومشون اونجوري كه من مي خواستم نبود و نيست. همهي اونا بهتر از من هستند ولي من از همشون خوشبخت ترم. من تا هميشه مال خودمم و از اينكه خيلي از روزاي مهم و بياد موندني رو توي زندگيم نبينم اصلا ناراحت نيستم. اونا دست به هركاري مي زنند تا بهتر و بيشتر ديده بشند. غرور اضافي و بيجاي اونا، نابودشون مي كنه...
چه ساده گول مي خورند، سايههاي بي حجم...
29/12/85
الان ساعت 11:28 شبه و دارم سريال تب سرد رو از تلويزيون نگاه مي كنم. حدود نيم ساعته كه داداشم اينا كه خونمون بودند رفتند. فردا ساعت 8 صبح بايد برم شهرك آزمايش اصفهان واسه تعيين محل اعزام. شايد همين فردا كه رفتم اصفهان از همون جا اعزام شدم، معلوم نيست چي ميشه.
به هر حال فردا واسه من روز خيلي مهميه. با خودم ميگم كاش الان يه موضوع مهمتر ذهنم رو مشغول كرده بود تا به فردا و سربازي و ... كمتر فكر مي كردم.
خيلي مي خوام بدونم فردا شب اين موقع كجام؟
توي راه، توي يه پادگان يا خونه...
19/12/85
بعضي وقتا حس مي كنم ذهنم داره ميتركه؛ داره منفجر ميشه. پر از فكرا و خيالات عجيب ميشه. چرا اينجا ذهن هيچكس وسعت نداره؟
16/12/85
1:35 بامداد
دلم ميخواد هميشه آخراي اسفند باشه. درسته كه عيد قشنگه ولي يه جوري دلم نمي خواد عيد بشه! آخه وقتي عيد مياد، حس مي كنم ديگه دير شده...
8/12/85
امروز رو هم شايد بشه يه روز مهم و به ياد موندني دونست. آخه امروز عصر رفتم آرايشگاه و سرم رو با شماره 8 زدم! بعد از چندين سال موهاي سرم رو از ته زدم. البته ناراحت نيستم، دليلش رو نميدونم ولي حس عجيبي دارم.
الان هم ساعت 7 شبه و كسي خونه نيست...
20/11/85
19:03
ميدونم الان كجا هستي. ميدونم حالت خوبه، خوب خوب! ميدونم به همهي اون چيزايي كه دل كوچيك و نازكت ميخواست رسيدي. آره! تو به بهترينها رسيدي. تو الان داري خدا را ميبيني، باهاش حرف ميزني، صداشو ميشنوي..
يادته؟ يادته چقدر زجر كشيدي، چقدر درد كشيدي، چقدر اذيتت كردند، اما هيچي نگفتي. دل هيچكسي رو نشكستي. هر چي سرت ميومد هيچي نميگفتي و صبر ميكردي، صبر ميكردي..
حالا ميفهمم كه چه كسي رو از دست دادم. حالا ميفهمم كه تنهايي يعني چي. حالا ميفهمم كه تو چقدر دوستم داشتي و من نميدونستم. حالا ميفهمم هيچ كسي رو نداشتن يعني چي. حالا ميفهمم بغض يعني چي.
آره مادر، خيلي تنها شدم. تو خيلي زود رفتي، خيلي زود. خيلي از روزايي كه دلت ميخواست ببيني رو نديدي. روزايي كه خودت ميگفتي واسه اين زندهاي كه اون روزا رو ببيني. بذار بگم؛ روزي كه داماد بشم، روزي كه پدر بشم، روزي كه...
اما نشد. سرنوشت من و تو هم اينجوري رقم خورد. خدا خواست كه من تو رو خيلي زود از دست بدم. كاش ميتونستم يه ذره، فقط يه ذره صبر تو رو داشته باشم. كاش ميتونستم فقط يه بار ديگه تو رو ببينم. دلم واسه خندهها و حرفاي شيرينت تنگ شده؛ واسه اينكه يه بار ديگه دستت رو روي سرم بكشي. آخه فقط تو بودي كه منو نوازش ميكردي، فقط تو به فكر من بودي، فقط تو بودي كه درد دلم رو ميفهميدي.
درسته كه سواد نداشتي اما واسه خيليها معلم بودي. واسه من، واسه پدر و خيليهاي ديگه. ساده بودي، ولي اونقدر جذاب كه همه بهت وابسته بودند. دعا كردن رو خيلي خوب بلد بودي اما واسه خودت دعا نميكردي. عاشق مشهد و زيارت امام رضا بودي. دل رحم بودي، مهربون بودي. خيلي حرف دارم ولي حيف كه نميتونم بنويسم. اين آرزو روي دلم موند كه يه روز تو رو ببرم مسافرت، خودم و خودت. توي ماشين واست آهنگهايي كه دوست داشتي ميذاشتم، ولي حيف..
آرزوهاي منم مثل آرزوهاي توئه، از نظر خودم بزرگ و رويايي اما از نظر بقيه كوچيك و مسخره. تو به خيلي از آرزوهات نرسيدي، شايد منم هيچوقت نرسم. ازت ميخوام كمكم كني، ازت ميخوام بازم برام دعا كني. دعا كني كه بتونم خوب باشم و خوب بمونم. هيچ چيز ديگهاي نميخوام. فقط خوب باشم و خوب بمونم، اونقدر خوب كه بتونم بيام پيش تو...
به اميد ديدار
21/10/85
- عاشق موسيقي
- خوش اخلاق و خنده رو
- لاغر و قد بلند!
- بشينه باهام فوتبال تماشا كنه
- از من بيشتر ندونه
- تو زندگيش فقط من باشم و خدا
- هميشه خودش واسه خودش تصميم بگيره
- تعداد دوستاش 4-5 تا بيشتر نباشه
- اهل نوشتن باشه
- اونقدر اصرار كنه كه هر چيزي رو بهش بگم
- وقتي باهاش حرف ميزنم توي چشمام نگاه كنه
- واسم گريه كنه
- از راه رفتن هيچوقت خسته نشه
- زياد سوال بپرسه (بخصوص سوالاي عجيب و حس هفتمي!)
- حيوونا رو دوست داشته باشه
- عاشق مسافرت باشه
- واسه انتخاب لباس، نظر من واسش مهم باشه!
- فقط واسه من پرحرف باشه
- خيلي چيزا رو بدون اينكه ازم بپرسه، بفهمه
- شبا دير بخوابه ولي صبح اون منو بيدار كنه!
- بعضي وقتا سرزده بياد محل كارم
- هر وقت مياد خونه يه چيزي خريده باشه
- خيلي از كاراش از نظر بقيه مسخره باشه!
- هميشه غذا زياد درست كنه (منظورم اينه كه دست و دلباز باشه)
- عاشق تكيه كلام هاي مسخره باشه
- مغرور نباشه، ساده باشه
- بعضي وقتا مثل بچهها بشه
- به در و ديوار خونه زياد پوستر بچسبونه!
- كدبانو و تميز باشه
- اهل تنوع باشه
- بيشتر اون حرف بزنه تا من!
- بعضي وقتا فرو بره توي وخودش، گريهاش بگيره و بنويسه
- دلش بخواد رانندگي ياد بگيره
- زبان انگليسيش خوب باشه
- ازش كلي عكس بگيرم
- از انجام هيچ كاري نترسه
- كامپيوتر بلد باشه
- احساساتي ترين آدمي باشه كه تا حالا ديدم (احساساتي، نه لوس و بي مزه!)
- هر شب بشينيم، يه موسيقي، با هم حرف بزنيم، شعر بگيم...
- اگه شد با هم بريم دانشگاه (اگه بشه توي يه كلاس!)
- از صدا زدن اسمش لذت ببرم
- هر دو همديگه رو ((پيدا كرده باشيم))
- اهل مهموني رفتن و اين شلوغ بازيا نباشه، فقط خونه دوستامون بريم!
- گاهي وقتا با هم نمايشنامه اجرا كنيم
- اگه گيتار بلد باشه خيلي خوبه
- هر چند وقت يه بار يه سي دي آهنگ بهم بده
- هميشه لباسامو اتو بزنه!
- اهل سورپرايز كردن باشه
- مثلا يه روز كه مياد خونه دو سه تا لامپ 100 خريده باشه!!
- لجباز نباشه
- با هم چت كنيم!
- دلسوز و دل رحم باشه
- هيچوقت براش تكراري نشم
- حرف مردم براش مهم نباشه
- هيچوقت چتر روي سرش نگيره
- ترسو نباشه
- خيلي راحت و معصومانه بگه: بلد نيستم!
- حرفاي عجيب و غريب زياد بزنه
- اونقدر ازم سوال بپرسه كه خسته بشم
- يه روز حتما يه فيلم ميسازم، دلم ميخواد تنها بازيگرش اون باشه
- چشمها و طرز نگاهش پر از انرژي مثبت باشه
- اون تنها كسيه كه بهش افتخار ميكنم
- از كلاسهاي خياطي و گلدوزي و آشپزي و ... حالش به هم بخوره!
- از اين كلمهي لعنتي استفاده نكنه: (نميدونم!)
آخرش باشه!
15/10/85
قصهاي كه ميخوام بنويسم قصهي يه سوسكه، يه سوسك سياه. فكر نكنم كسي پيدا بشه كه از اون خوشش بياد. آخه يه سوسكه؛ همه فكر مي كنند چون رنگش سياهه پس وجودش هم كثيفه.
اون هيچوقت حرف نميزنه. هر جا كه ميره پرتش مي كنند بيرون ولي بازم صداش در نمياد. خونهي اون معمولا توي خيابون يا توي يه حوض خاليه..
هيچوقت كسي رو اذيت نكرده. اون خودش رو دوست داره؛ از اينكه يه سوسكه خوشحاله. نمي خواد چيز ديگهاي باشه. از نظر همهي آدما، همهي سوسكا مثل همند، ولي اين سوسك يه ذره با بقيه سوسكا فرق داره. ظاهرا خنگ و بي عرضه به نظر ميرسه، هميشه از همه عقب مي مونه ولي نميتونه حرف بزنه. خيلي زير بارون خيس شده. تنهايي رو حس كرده، با تنهايي زندگي كرده..
معلوم نيست تا كي زنده است، يا چرا تا حالا زنده است...
23/9/85